اینجا برای من

دلم می خواهد اینجا جائی باشد برای شناختن بیشتر خودم بدون دغدغه خوانده شدن... بدون اینکه به سلیقه مخاطب در آیم ... حیاط خلوتی برای تخلیه ذهنی و گاهی ثبت گوشه گوشه زندگی ام تا بهتر ببینم با زندگی ام چه کرده ام ... بهتر ببینم زندگی ام را با چه انباشته ام ... و گاهی اینجا گوشی می شود برای پاک شدن برای خالی شدن ... برای نظم دادن به ذهنی که فکر کردن فقط آن را درون تو در توی بیشتری غرق و گم می کند ... برای اینکه پیدا شوم ... برای اینکه نوشتن پیدایم کند ...

هدیه ای شیرین

نوع کار من و بخصوص همسرم جوریه که شرکت ها هدایای مختلفی رو تحت عناوین مختلف برای کارکنان می آورند... اولین باری که همسرم محصول یه شرکتی رو که مدیر اون شرکت به عنوان نمونه محصول یا تشکر به خودش و همکارهاش داده بود رو به خونه آورد حس کردم تمایلی به استفاده ازش نداره ... بنظر می اومد در مورد شرایط پذیرفتن هدایای این چنینی پرسیده بود و بهش اطمینان داده بودند که موردی مثل این جای نگرانی نداره ... اما همسرم نگران بود... اون مورد رو به یه مستحق دادم و بهش گفتم ما نیازی به اینها نداریم پس دلیلی نداره خط و خشی حتی بی مورد رو دلمون بیفته ازش خواستم هیچوقت این جور هدیه ها هر چند کوچک رو به خونه نیاره ...

گاهی همسرم لابلای حرفها اشاره ای به این نوع هدایا می کرد و اینکه اونها رو داده به نیروهای خدماتی شون ... یا به یکی از همکارها ...

تا اینکه پارسال دم عید لابلای صحبت های همسرم فهمیدم تعداد زیادی گل طبیعی برای رئیسشون آورده اند و او از همه خواسته هر کدام را که دوست دارند بردارند ... همسرم به عادت همیشه چیزی برنداشته بود ... شوکه شدم چند بار ازش پرسیدم یعنی واقعا قبول نکردی؟ ... مونده بود دارم شوخی می کنم یا جدی می گم ... با تعجب گفت واقعا دوست داشتی بیارم؟... کاملا جدی بهش تفهیم کردم که دیگه همچین خبط عظیمی رو مرتکب نشه .... هنوزم یادش میفتم جیگرم کباب میشه

چند روز پیش تو دفتر شرکتی که برای بازدید رفته بودم یه گلدون توجهم رو جلب کرد ... اسمش رو از مدیر شرکت پرسیدم که نمی دونست اما سریعا یه قلمه ازش برام گرفت ... این که احیانا رشوه محسوب نمیشه؟!!


بی شک می گویم

بی شک یک چیزی اینجا کم است ... یک چیز مهم که دقیقا نمیدانم چیست ... و شاید میدانم اما جرأت گفتنش را ندارم ... چون مهم است ... چون اعتراف به نبودنش خیلی بزرگ است و غیر قابل نادیده گرفتن ... 

اما من گاهی نادیده می گیرمش اما نیاز به او هیچگاه در من نمی میرد ... گاهی چنان به صورتم می کوبد که گریه ام می گیرد ... به دوری اش و نبودنش عادت نمی کنم ...  

عادت نمی کنم که زندگی شاید یعنی همین .... همین که خیلی ها شاید آرزویش را دارند .... 

من اما منتظرش هستم که روزی برسد ... 

دیشب چهارمین سالگرد ازدواجم بود و منتظرش بودم ... بودم اما نیامد ....

گاهی هم میشه از دیگران توقعاتی داشت

خانم ها می فهمند چی می گم .... اینکه یه قانون نانوشته بگه که یکسری کارها وظیفه توئه، بعد یک روز بری مهمونی ... حتی قبل رفتن ازش بخوای یکی از اون مسئولیت ها رو امروز فقط امروز که نیستی انجام بده ... بعد خسته و کوفته برسی خونه ببینی همه چیز همونطوریه که وقتی از خونه میومدی بیرون بوده ... حتی بدتر ... انقدر خستگی همه وجودتو می گیره که شام نخورده می گیری می خوابی ... امروز برای اولین بار تو این موقعیت ها تصمیم می گیری بگیری بخوابی بدون اینکه حتی یکی از اون کارهارو با روح خسته بخوای انجام بدی .... تصمیم می گیری به این قانون نانوشته پشت پا بزنی ....

خانم ها می فهمند چی دارم می گم ....

سلام فصل رنگ ها

هوا دیگه کم کم خنک و دلپذیر میشه ... میتونی پنجره اتاق خوابت و شبها باز بذاری و زیر گرمای دل انگیز پتو لذت ببری ... دیگه کم کم باید گلدونها رو عوض کنی و گلهاتو قلمه بزنی .... صدای بارون و بشنوی ... خوش آمد بگی به حجم رنگهایی که آروم آروم میشینه رو درختها ... که هر بار به جاده میزنی ببینی چقدر رنگی تر شدن و کی وقتشه بزنی تو دفتر نقاشی پائیز و عکس بگیری .... مسافرهای تابستونی شهرتو بهت بر میگردونن و خیابونها خلوت تر و خودمونی تر میشن ....

سلام فصل رنگها .... فصل تمام شدنهای آتشین ...

ااین عکس رو آذر 92 گرفتم.

انسان قوی

به نظر من قوی بودن یعنی کمترین اثر رو از دیگران گرفتن ... خیلی قدرت درونی می خواد که شادی وجودت رو یه حرف یا حرکت دیگران نتونه ازت بگیره ... من آدم های قوی رو تحسین می کنم .....

فقط چند دقیقه

ساعت 6 صبح از خونه میزنی بیرون ... و ساعت 3 و نیم برمیگردی ... بیشتر روزها خسته ... حالا تا 12 شب مال توئه ... زندگی توئه ... آره من تو ساعت کاریم زندگی نمی کنم ... زندگی من از 3 و نیمه تا 12 شب ....

تصمیم بگیر ... چی دوست داری؟

تو این خونه همیشه یه کاری هست که بخوای انجام بدی .... یه جایی که می تونه تمیز بشه ... غذایی که باید درست بشه ... لباس هایی که یا باید برن تو ماشین یا باید پهن بشن یا جمع یا تا بشن و برن سر جاشون .... گلهایی که باید بهشون برسی ... خرید هایی که باید انجام بدی ....

اما صبر کن ... چی دوست داری؟

چه کاری برات خود زندگیه؟ آره گاهی همین آشپزی یا رسیدن به گلها زندگیه ... اما گاهی نیست ....

مهم نیست فقط در روز یک ساعتشو زندگی کن .... کتاب مورد علاقت رو بخون ... وقتی روی تخت دراز کشیدی و یه نسیم ملایمی از پنجره میاد .... گلها رو هرس کن و دقیقه دقیقش لذت ببر .... یه دسر جدید درست کن .... با یه دوست قرار بذار و ببینش ... هر چی فقط کاری که اون لحظه دوست داری انجام بده ... به عمرت یک ساعت دیگه هدیه کن ....