عید نزدیک است


از ده روز پیش هر روز هواشناسی را چک می کردم تا یک روز آفتابی و گرم مرخصی بگیرم و خانه تکانی را شروع کنم. دیدم تنها روزی که دوستان هواشناس از یک هفته قبل تا حتی همین لحظه! لکه ای ابر در فالش نمی بینند امروز است. اما شما بگو تا این ساعت اگر این ابرها گذاشتند آفتاب سلامی بکند خیر، نگذاشتند. امروز هوا سرد و گرفته است. اول به آقای "ش" پیام دادم که امروز سر کار نمی آیم بعد ناخن هایم را کوتاه کردم، یک فولدر آهنگ گذاشتم و دست به کار شدم. می دانم هر زمان دیگری هم می شود کمد ها و کابینت ها را بیرون ریخت اما معمولا این زمان با مشغله های ما هیچوقت نمی رسد. عید بهانه ای می شود برای سر و سامان دادن به وسایل خانه. من عاشق این کارم. به خصوص که امسال اولین سالی است که سال تحویل دور سفره دو نفره مان هستیم. امسال اولین سالی است که خودم سبزه عیدم را خواهم گذاشت.

امروز روز خوبی خواهد شد شاید سری به نمایشگاه گل زدم. قرار است از سفال فروشی مورد علاقه ام چند گلدان بخرم. و مهم تر از همه اینکه امشب پای آوازهای زنده علیرضا قربانی می نشینیم. بلیط ها را روی پا تختی گذاشته ام و سه روز است با دیدنشان حالم خوش می شود.

I have a dream

خانه همان خانه است و آدم ها همان آدم ها اما در نگاهم انگار همه چیز رنگ باخته. دلم بهانه گیر شده، چیزی می خواهد برای گرم شدن، دلیلی می خواهد برای زندگی.... هیچ اتفاق خاصی این روزها نیفتاده که توجیه این یخ زدگی باشد. فقط خسته ام از تکرار، از روزمرگی، از رویاهایی که لحظه به لحظه دورتر می شوند.

گاهی دوست داشتن آدم ها چه سخت می شود. وقتی عشق و شادی از نگاهت رفته باشد انگار که روح از بدنت جدا شده. این روزها بیشتر به این باور رسیده ام که زندگی بدون محبت و دوست داشتن و دوست داشته شدن هیچ ارزشی ندارد.


- خانه تکانی بماند بعد اینکه آفتاب تابید ... هم به دلم هم به پنجره های خانه ام.

- عنوان پست نوشته ی عکسی است که این روزها روی گوشی ام جا خوش کرده.

بهاران خجسته باد!

دیروز دم ظهر وقتی به سمت ماشین می رفتم دقیقا وسط کوچه باد بهاری امسال را حس کردم کمی گرم که روح دارد و دلت می خواهد لباس کم کنی و بگذاری نوازشت کند. دیروز صبح اولین جوانه های سبز روشن را بر شاخه های درختان گوشه خیابان دیدم... همین برای بی تابی من کفایت می کند.. فصل های این خطه یک ماه از فصل های تقویم شمسی جلوترند. بهار از اسفند است تا اوایل خرداد. چند روزی به بهار ما نمانده.

همیشه این موقع ها هوائی می شوم و خیالباف.... به خودم می گویم امسال باید بیشتر از همیشه بروی ساحل. بیشتر از همیشه کفش هایت را در آوری و پاچه های شلوار را بالا بزنی و روی شنها راه بروی دقیقا جایی که موج ها به ساحل می رسند. بگذاری موج ها برسند به پاهایت و دوباره برگردند حتی اگر زیر پایت را خالی هم کردند، مهم نیست تو قدم بعدی را بر میداری ... صبح ها خلوت تر است باید صبح ها بروی.

امسال باید بیشتر از همیشه مرخصی بگیری و بروی خانه پدری. هوایش بهار دیوانه کننده است و به پدر پیشنهاد بیرون رفتن بدهی و پدر که همیشه پایه است. مثل آن سالها که گفتی فاصله دو ایستگاه قطار را از لابلای جنگلها و از داخل تونل ها پیاده برویم و او پذیرفت هر چند مادرم تا آخرین لحظه هر کار که به نظرش رسید کرد که نرویم ...

امسال باید بیشتر از همیشه کوله به دوش بگیری و بزنی به کوههای جنگلی آنقدر که نفست بگیرد از بوی جنگل و خزه و خاک. بعد که خسته شدی کوله را بگذاری کنارت یک جرعه از بطری آب بنوشی و دراز بکشی رو به آسمان و زمان بایستد.

امسال باید بیشتر از همیشه گل بکاری و گلدان بخری ... گلهای گلدار و رنگارنگ و هر جا می روی گلی که خودت کاشته ای هدیه ببری.

امسال باید بیشتر از همیشه بشنوی که "چرا تو همه فکر و خیالت بیرون رفتن است؟ مثلا یک هفته پیش فلان جا بودیم."

امسال حتما یادت باشد بهار کوهستان را از دست ندهی. آن دشت های بابونه و گل گاوزبان و آویشن. این بار بیشتر از پارسال که تنها یک عصر آنجا بودی و حسرت زده برگشتی.

امسال باید با آدم های تازه آشنا شوی آدم هایی که خیلی شبیه خودت نباشند. خدا را چه دیدی شاید دوستی های جدید در راه باشد.

امسال باید جاهای جدید را کشف کنی در سفر یا همین اطراف یا حتی در شهر خودت.

امسال بیشتر از همیشه کتاب بخوان کتابهایی که تا به حال به فکر خواندنشان نبودی و بیشتر از هر سال فیلم ببین و خودت را پرت کن در دنیای دیگران.

امسال باید غذاهای جدید بپزی و طعم های جدید را مزه مزه کنی.

امسال باید به دنبال تجربه های تازه باشی نمی دانم چه؟ فقط آماده باش و منتظر و جان عزیزت اینقدر بی حال و کسل و بی حوصله نباش که اگر نباشی به لطف خدا می شود هر آنچه می خواهی.


 

چند عکس دیگر از سفر اردیبهشت امسال در  

ادامه مطلب ...

سال 93 را چگونه گذراندید؟

باید قبل از تکاندن امسال خوب نگاهش کنم. همیشه همین موقع ها شروع می کنم به فکر کردن. فکر کردن به سالی که دیگر چیزی ازش نمانده است. یک سال اصلا زمان کمی نیست.

دو سه سالی است قبل از شروع سال جدید برنامه های سال بعدم را در دفتری می نویسم و هر چند وقت یکبار نگاهی به آن می اندازم و خودم را محک می زنم.

از برنامه های 93، به بعضی خوب رسیدم و برای بعضی دیگر قدم از قدم بر نداشتم.

بهترین عملکردم مربوط بوده به رانندگی و افتتاح وبلاگم. البته مورد اول هنوز جا دارد و بلندپروازانه تر در برنامه های سال بعد همچنان خواهد بود.

سر و سامان دادن به خانه جدید هم تا حدود زیادی انجام شده و مطالعه حداقل یک کتاب در ماه از برنامه هایی بوده که نیمه و نصفه انجام شده. این دور مورد را می توان در این یک ماه و نیم باقیمانده کمی جبران کرد.

اما در دو مورد از روی خودم شرمنده ام. یکی دوره کتابهای زبانم و خواندن کتابهای listening که دو سال پیش خریدم و دومی شرکت در یک دوره کلاسهای ورزشی یا هنری بوده. که عینا به برنامه های سال بعد اضافه می شوند.

یک مورد هم داشتم که پیگیری گروههای طبیعت گردی بود که بنظرم با یک روز تعطیلی در هفته و این زمانی که این روزها هیچ رامم نیست آرزویی محال نه اما فعلا دست نیافتنی است.

در کل خوب نبودم... از خودم راضی نیستم.

این روزها سعی می کنم منطقی برنامه های سال بعد را تعیین کنم. برنامه های سال 1394

به یاد اولین دیدار

من و تو هیچوقت  کلیشه نبودیم و داستان ما کپی داستان هیچ دو نفر دیگری نبود. هیچوقت شعرهای پر احساسی که عاشقی برای محبوب خاصش سروده بود را برای هم ننوشتیم، زمزمه نکردیم. هیچوقت برای هم ننوشتیم: " تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم .... تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام .... برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ...." هیچ وقت ولنتاین به دنبال رز قرمز و کاغذ کادوی قلبی نبودیم. بوده است مناسبتهایی که به تبریکی بسنده کرده ایم. هیچوقت بعد اسمم یک جااان غلیظ نگذاشته ای یا در ماشین برایم باز نکرده ای ... اما همیشه خودمان بوده ایم با داستان منحصر به فرد خودمان با حرفها و جملات خود خودمان ... داستانی پر از " تو بخواب من بیدارم" ... " تو بخور گرسنه نیستم" ... " دوست داری؟ باشد " ... " منتظرت می مانم"

زندگی ما پر از جنگ و صلح بوده پر از قهر و آشتی. اما مطمئنم بغض و حرف فروخفته ای یا کینه ای نبوده. من و تو به قول صداقت روز اولمان پایبندیم، بارها از تلخی ذاتی حقیقت رنجیده ایم اما هیچگاه از بیان حقیقت به هم نترسیدیم. این حرفها بهانه ثبت یک روز خوش دیگر با تو بود. تویی که اینجا را نمی خوانی...

بی دلیل نیست دلم می خواهد همه سفرها تنها باشیم... فقط من و تو. روزی داشتم پر از خواستنهای من و پذیرفتنهای تو.

- کمی اینجا بایستیم؟ - موافقی این غذا را بخوریم؟ - با یک چای و نبات چطوری؟ - دلم برف بازی می خواهد. و تویی که با همه موافق بودی.

عشق در نگاه من همرنگ آرامش است. مثل آرامش من با تو ...

برای من عاشقانه هایی هست مثل آخر شب هایی که خسته از شلوغی یک مهمانی به خانه بر می گردیم و می گویم: کمی دور بزنیم؟ میدانی عاشق شب گردی و سکوت و موسیقی ام و می بری مرا تا دم ساحل و تا نگفتم برگردیم هیچ نمی گویی ..

یا وقتی دلت می خواهد اول شهر از سرویس پیاده شوم تا شاید 5 دقیقه مانده تا خانه با هم باشیم...

یا شرطهایی که به تو می بازم و تو جور مرا می کشی ...


  ادامه مطلب ...

مدیرعامل خوش ذوق

تقریبا همیشه موقع بازدید از خط تولید کارخانه ها می توان حدس زد قرار است با چه چیزی روبرو شوی. کافی است قبل از بازدید چند سوال از مدیر کارخانه پرسیده باشی. چند تا ماشین دارید؟ متراژ واحد چقدر است؟ یا از محل کارخانه بپرسی. همیشه سعی می کنم به آدم ها نگاه کنم به رفتارهایشان فکر کنم و بشناسمشان. دو دلیل اصلی دارد یکی اینکه دقتم در خیلی موارد کم است و سعی می کنم جبرانش کنم و دیگر اینکه جذابیتی در کار هر روزه ام ایجاد کنم ... برخورد با آدم های جدید و سعی در شناختن آنها ....

این بار، اول پرونده ای به نام یک خانم به دستم رسید. چند روز بعد خانمی درشت با لباسهای سر تا سر مشکی حدودا 37 ساله خودش را به همان نام پرونده معرفی کرد. کمی که صحبت کردیم پرسیدم چه شد که این کار را شروع کردید؟ گفت بعد از فوت همسرم و فروش بخشی از املاکش تصمیم گرفتم کاری را شروع کنم و در نهایت تصمیم به این کار گرفتم. روز بازدید برای تنظیم ساعت قرارمان گفت ساعت 1 امتحان دارد و قرار شد ساعت 10 بیاید سازمان دنبالم. مردانه رانندگی می کرد. بی محابا جلوی ماشین های دیگر می پیچید و اهل ریسک بود. در راه که سر صحبت باز شد فهمیدم دو دختر دارد و 6 سال از فوت همسرش می گذرد. می گفت وضع مالی پدرم خوب نبود از دوران مدرسه پول در آوردن را دوست داشتم با تکه پارچه های باقیمانده از خیاطی مادرم تل و پاپیون و عروسک می ساختم و به همکلاسی ها و فامیل می فروختم و با پولش برای خودم طلا می خریدم. همسرم اهل ریسک نبود ولی من بودم. با توصیه های من وضع مالیمان روز به روز بهتر می شد تا اینکه همسرم را در تصادف رانندگی از دست دادم در حالی که دختر کوچکم فقط 9 ماه داشت. خانواده همسرم با گرفتن بچه ها قصد داشتند نتیجه همه زحماتمان را بگیرند اما مقاومت کردم جنگیدم تا حضانت بچه ها را گرفتم. چند میلیون به آنها دادم و با مابقی کار می کنم. به نظرم آمد چقدر از زنانگی اش را در این گیر و دار داده است؟

پا که به داخل کارخانه کوچکش گذاشتیم نفس راحتی کشیدم. با همه سختی هایی که کشیده بود هنوز ذوق و ظرافت و لطافت زنانه اش با او بود. دور تا دور سالن پر بود از گلدان های سفالی رنگ به رنگ و گلهایی زنده و زیبا.

آفرین به تو بانو ... آفرین به تو.



   ادامه مطلب ...

خاطره ها نمی میرند

وقتی صدای زنگ اس ام اس آمد که از خواب عصر بیدار شده بودم و روبروی تلویزیون نشسته بودم. موبایلم را چند دقیقه بعد برداشتم. "دانش آموخته گرامی هر چه سریعتر جهت پرداخت بدهی معوق خود از طریق سایت .... اقدام نمائید." یادم آمد که اقساط وام دانشجویی ام را پرداخت نکردم. حوصله نداشتم هر ماه بخاطر قسط 30 هزار تومانی درگیر صف بانک و مرخصی ساعتی و دردسرهایش شوم. بعد خواندن پیام تنها چیزی که از فکرم گذشت رفتن به سایت بود و بس.

اما چه ساده بودم. خاطره ها بدون اجازه همراهم شدند. وقتی ظرفها را می شستم داشتم به دوران پایان نامه ام فکر می کردم به روزهای سخت. به درگیری های فکری و تنش های زندگیم و وقتی که با وجود رفت و آمد به سر کار برایم نمی گذاشت. یاد آن روز که اوایل شهریور از دانشگاه تماس گرفتند و گفتند فقط تا آخر شهریور برای دفاع فرصت دارم. در خانه تنها بودم گریه کردم به این فکر کردم که اصلا قید مدرکشان را می زنم. به اینکه مجبور شدم کسی را به عنوان استاد راهنمایم انتخاب کنم که اصلا قبولش نداشتم و بعد هم که خودش پیشنهاد داد استاد دیگری همراه خودش به صورت مشترک به عنوان استاد راهنما معرفی شود برای اینکه موضوع انتخابیم در انحصار ایشان است و با قدرتی که دارد ممکن است اذیتم کند. پایان نامه ام که اصلا جای دفاعی برایم نمی گذاشت و فقط جمعش کردم. طوری که دوست نداشتم هیچکس را برای جلسه دفاعم دعوت کنم و جلسه دفاع دم غروب سوت و کورم.

شام را که می پختم به یاد داورم افتادم و جوابی که در عین حماقت هیچوقت به او ندادم جواب رفتار زشتی که هر وقت به یادش می افتم قلبم درد می گیرد. روزی که برای دیدنش به دانشگاه رفتم با مانتو و مقنعه کار، نهار نخورده و ضعف کرده با عجله سه ساعت راه آمده بودم و خودم را رسانده بودم. از ضعف عرق سرد روی بدنم نشسته بود. به چهره نمی شناختمش. وارد اتاقش که شدم پرسیدم با دکتر ش کار دارم. دو نفر بودند که یکیشان به دیگری نگاه کرد و با لبخند تحقیر آمیزی گفت نیست رفته ... در راه برگشت کالری کیکی که خریده بودم به مغزم که رسید گفتم نکند آن یکی خودش بود؟ نکند دستم انداخته بودند که زیر زیرکی می خندیدند؟ ... موقع خواب روز دفاع پیش چشمانم رژه می رفت وقتی داورم با همان لبخند مضحک وارد اتاق کنفرانس شد خودش بود. احساس حماقت کردم. بهم ریختم. و بعد که با بی ادبی تمام جایی از صحبتهایش متهم به دروغگویی ام کرد و استاد راهنمایم لبخند زد و هیچ نگفت... تنها نقطه ای در زندگیم است که خودم را سرزنش می کنم که چقدر ساده بودم چقدر ضعیف و چرا اجازه دادم کسی اینطور با من رفتار کند؟ یاد آن روزی افتادم که مدرکم را گرفتم و کارمند آموزش گفت میدونی شاگرد چندم شدی گفتم نه. گفت احتمالا شاگرد شدی برو پیش مسئول آموزش. با بی میلی و بی تفاوتی رفتم فهمیدم با اختلاف یک صدم شاگرد دوم شدم اما گفت چون 6 ترمه تموم کردی نمی تونیم برای دکترا جذبت کنیم. چرا؟ تو که نمره هات خوبه چرا پایان نامه ات انقدر طول کشید؟ لبخند زدم و خداحافظی کردم و به این فکر کردم که کاش یک سال پشت کنکور می نشستم و میگذاشتم تصویرم از دانشگاه همان دانشگاه دوره لیسانسم بماند و هیچوقت اینجا نمی آمدم. آن شب تا 3 و نیم بیدار بودم.

دیروز رفتم دانشگاه. دانشگاهی که آخرین روزش گفتم کلاهم اینجا بیفتد برش نمی دارم. پله ها را دور زدم تا از طبقه اول که اتاق مثلا اساتید است نگذرم نکند ببینمشان. سرچ کردم میان چهره های افراد دنبال شاید یک نفری که دلم بخواهد ببینمش. بله دکتر ج دودر خوش خنده که قرار بود استاد راهنمایم شود اما آنقدر سر کلاسهایش حرف سیاسی زد که ترم آخر همه پست ها و کلاسهایش را گرفتند و دیگر دانشگاه نمی آمد. از فکر اینکه در میانه دوی سرعت من برای خروج هر چه سریعتر از اینجا چقدر احتمال می رود او را ببینم خنده ام گرفت...

اما دیدمش ... در دور زدنم و گذشتنم از پله های کناری طبقه اول دیدمش ... و خدایی که باز نور کوچکی تابید به قلبم در این تاریکخانه... مرسی تو که هستی همه چیز قابل تحمل است.

برگشتم به خانه و تا یک کاسه آش رشته نخوردم حالم خوب نشد!