مخلصم نرگس بانو

این ژله ها را برای مهمانی عزیزی درست کردم و برایش بردم ... نمی خواستم در گیر و دار تدارکات آن مهمانی بی معنی مردانه درگیر ریختن لایه لایه ژله و اشغال فضای یخچالش باشد. عزیزی که اگر چه گاهی از او رنجیده ام اما هیچوقت محبتهایش فراموشم نمی شود ... اردک و فسنجانی که برای مهمانی ام پخت و آورد .... سبزی قرمه و کوکو و شامی ای که بسته بندی می کند و برایم می فرستد و هر چند وقت یکبار می پرسد: سبزی ... داری؟ تموم نکردی؟ ... لوبیا و نخود فرنگی و باقالا و سیری که نمی دانم فصلشان کی می رسد و کی تمام می شود و برایم می خرد و پاک می کند و همه اینها را بدون اینکه بگویم و بخواهم غروبها که همسر سری بهشان می زند با خودش می آورد بدون هیچ حرفی و اشاره ای ... بدون اینکه فرصتی به من بدهد تا تشکری خشک و خالی بکنم ... گلهایی که فقط گفتم دوستشان دارم و چند ماه بعد گلدان به دست به خانه می آوردم ... صبحانه ای که جمعه شب ها که آنجائیم برای صبح فردا برایم کنار می گذارد ... لباس نویی که وقتی خریدم و در رفتگی داشت برایم با انگشتان ظریف و زیبایش بافت و آخرش گفت چه خوب شد که مجبور نشدی بخاطرش با فروشنده بحث کنی ... رو تختی و رو بالشی که برایم دوخت ... محبت مادرانه ای که گاه و بی گاه در کلامش و نگاهش می آید مثل وقت خداحافظی که تا دم در بدرقه مان می کند و می گوید نذارید تا آخر هفته، سر بزنید ... اگر همه اینها حتی فقط برای پسرش باشد اسفناج های شسته شده دیروز برای او نبود ... خوب می داند همسرم اسفناج دوست ندارد ...


باران که می بارد تو در راهی

 تا پیش از این روزهای خیس از اینکه پنجره های جدید سر و صدای بیرون را به خانه نمی آورند خوشحال بودم ... سکوت را دوست دارم .. اما کاش این پنجره ها حالتی هم داشتند برای پخش صدای باران ... به ناچار کمی پنجره را باز می کنم.

منظره ای که این روزها موقع ظرف شستن یا غذا درست کردن روبرویم است.

لزوم آگاه سازی

دیروز پایگاه مقاومت بسیج سازمان در نظر داشت در راستای برنامه های ابلاغی سال 93 و منویات مقام ... (معرف حضور می باشند) همایشی  با عنوان آگاه سازی در مورد آسیب های ماهواره با حضور همکاران و خانواده های محترم ایشان برگزار نماید. لذا بنده به همراه خانم " ف " همکار محترم قصد عزیمت نمودیم ( اثر ادبیات تأثیر گذار دعوتنامه است) تا پله های سازمان را به قصد خروج و رفتن به محل همایش ( البته برای بنده به قصد نرفتن به محل همایش ) ترک کنیم ایشان سوالی که از صبح از 8 نفر پرسیده بود را از سه چهار نفری که اتفاقا آنها هم قصد خروج ( از رفتن یا نرفتن آنها بی خبرم ) داشتند می پرسید با این مضمون: یه نصاب ماهواره خوب سراغ ندارین؟!!

توصیه بنده به ایشان البته شرکت در همایش و پرسش از دکتر اعتصامی سخنران محترم در بخش پرسش و پاسخ بود!


- پی نوشت: لازم به ذکر است همکارهای محترم جملگی یکی چند مورد سراغ داشتند (عنوان پست به این دلیل انتخاب شده)

کجایند مردان بی ادعا!

چند وقتی بود که می خواستم از مردهای امروز بنویسم. از کاستی های آزاردهنده شان. چند روز پیش که آزار یکی از آنها به نهایت رسید حتی دست به قلم شدم ... به نوشته ام که نگاه کردم دیدم چقدر سیاه نوشته ام که اقتضای حال پریشان آن روزهایم بود... نوشته ها را پاک کردم نمی خواستم قلمم آنقدر سیاه باشد، نمی خواستم آنها را برای همیشه در صفحه زندگی ام ثبت کنم. و حالا بعد چند روز که آرام تر شده ام از همان موضوع می نویسم. از مردانی در لباس همکار، دوست، آشنا، فامیل، راننده تاکسی، فروشنده و ... مردانی که بین شان کم اند آنهایی که رسم مردانگی بدانند و جمع اعتماد به نفس و صلابت و ثبات و مهربانی و فروتنی باشند ... بعضی از این ور بوم افتاده اند و بعضی از آن ور... یا مغرورند و خودخواه و زورگو و لجباز ... یا لوس و بی مسئولیت و ترسو و خاله زنک ... نمونه زیاد است ... همکاری که اثبات مردانگی اش را در زورگویی می بیند ... آنکه در ورودی نمازخانه خانم ها را ناگهان باز می کند تا به قول خودش ببیند چه کسی در ساعت اداری آنجاست و چه می کند ... آنکه در افاضاتش خیلی بزرگتر است از خود واقعی اش ... آنکه در مقابل تواضع تو سر غرورش بلندتر می شود ... آنکه با دو بچه به دنبال رابطه با زنی متآهل است و با افتخار می گوید اگر زنم بفهمد یا می ماند یا می رود که هیچکدام برایم اهمیتی ندارد... آنکه همه حرفش بدگویی پشت سر دیگران است ... یا آن یکی که حرفی جز فخرفروشی مذبوحانه! بابت خرج و مخارج و هزینه های سرسام آور خانم پزشکش ندارد ... یا دیگری که همیشه در حال نالیدن و گلایه کردن است ... و آنکه در تقسیم پست ها خود را مستحق تر از دیگران می دید برای یک پست جنگید و وقتی نصیبش نشد گفت دیگر هیچ کاری نمی کنم .. و ....

از خودم می پرسم چه شد که این چنین شد؟ چه بر سر مردان و زنان این سرزمین آمده؟ بله زنان ... زنانی که در نقش مادر و همسر و همکار و دوست کم گناهکار نیستند در شکل گیری شخصیت های بیماری که حتی خودشان هم نمی پسندند...


خیلی گشتم به دنبال روزنه ای روشن، نوری امید بخش ... دوست ندارم فقط از کمبودها بگویم ... کم لطفی است صحبت مردانگی شود و از آقا ابراهیم نگویم ... راننده سرویس ام ... چند ماهی است می شناسمش ... تعجب نکردم وقتی شنیدم قهرمان کشتی محلی لوچوی این منطقه بوده ... قد بلند است و تنومند با سبیل پر پشت و موهایی کم پشت و جو گندمی ... باوقار و مهربان و البته با ابهت ... همکارهای مرد مان که زمین و زمان را مسخره می کنند هم دوستش دارند هم به خودشان جرأت جسارت به او را نمی دهند ... با من که تنها خانم موجود! در سرویس هستم اما متواضع است و مهربان ... تجسم تعادل و جذابیت و مرام مردانه است برایم ... 

کاش می شد ترتیب پاراگراف ها به عکس بود اول از معرفت می گفتم و در آخر مثالی نقض که زیاد خوش بین و خوش خیال به نظر نرسم ...

چه کربلاست؟

دیشب حال خوشی داشتم ... شب بود و سکوت و من و تو ... دلم خلوتی با تو می خواست .. خودم را مرور کردم و کربلای ترا ... بعد از آنکه نگاهت را خواستم به یاد آوردم طلائیه را و کربلای اردیبهشت سال گذشته ... در هیچکدامش به خواستن نرسیده بودم اشک نریخته بودم ... اما تو دعای نکرده را اجابت کردی ... چشمانم را بستم و سعی کردم لحظه به لحظه خاطراتم را به یاد بیاورم ... حال خوشی است لحظات تنهایی با تو ... جای دنج صحن مقدست ... آنجا که رو به قبله که می نشستی روبرو ضریح زیبایت بود که هنرمند عاشقی در تک تک پیچ و خم هایش غزلی گفته بود ... وقتی کمی سرت را بلند می کردی از پشت شیشه، گنبد طلایی و آن پرچم سرخ در باد ... آنقدر آن جا را دوست داشتم که همانجا تکه تکه اش را در ذهنم ثبت کردم ... چشمانم را می بستم و سعی می کردم جزئیات را به خاطر بسپارم تا توشه سفرم باشد ... هیچگاه لرزش بی اختیار بدنم را وقتی نوک انگشتانم ضریح مقدست را لمس کرد از یاد نمی برم ... همه حرفهایم از یادم رفت فقط نگاه بودم فقط نگاه .. هیچ چیز نتوانست شیرینی هوای تکه ای از بهشت را کم کند حتی سختی ها  و مرارت های سفر حتی ملامت دوست و آشنا ... همانها که دل شکستند وقتی خود به پیشوازم آمدند و بعد دور شدند ...

دیشب دوستی ات را از خدا خواستم ... بالاتر از این چه می توان خواست؟


ادامه مطلب ...

دلتنگی

از پشیمانی می ترسم ... بیشتر از آن از پیش بینی پشیمانی ای خیلی بزرگ تر در آینده ای نزدیک ...

می تواند ترسناک تر از این چیزی باشد که جایی ایستاده باشی که وقتی به گذشته نگاه می کنی سرزنش همه ترس ها و پذیرش های محض ات باشد و وقتی به آینده نگاه می کنی تداوم حال و تکرار و تکرار ... ؟

تصویری زنده پیش رویم است که مدام به من یادآوری می کند: به سی سال بعدت نگاه کن! این همه آن چیزی است که از زندگی می خواهی؟ ... چشم هایم را می بندم ...  لعنت بر این شباهت ها ...

سهم من از آسمان

وقتی لباس هایم را درون ساک ها و چمدان ها جا می دادم ... وقتی ظرفها و لیوان ها و تابلوها را لای روزنامه های تاریخ گذشته می پیچیدم ... وقتی کارتن ها را می بستم ... و همان لحظه دلم برایشان تنگ می شد ... نمی دانستم 9 ماه بعد قرار است دوباره ببینمشان، اگر می دانستم جور دیگری با تک تکشان خداحافظی می کردم ... 2 ماهی که شد 9 ماه ... 9 ماه صبوری و زندگی با قوانین دیگران ...

در این 9 ماه کسی نبودم که می شناختم ... کسی که 9 ماه غذایی نپخت، هیچ گلی نکاشت، نرقصید، با صدای بلند آواز نخواند، نگذاشت صدای آهنگ مورد علاقه اش تمام خانه را بردارد ... عاشقی نکرد، روبروی آینه نایستاد و لباس های رنگی نپوشید، از ته دل نخندید، حتی یک تابلو را جابجا نکرد .... اتاقی داشت که مال خودش نبود، اختیار عوض کردن ملحفه تختش با خودش نبود ...

و چقدر تنها بود ... چقدر کسی حواسش به او نبود ... به زیاد خوابیدن هایش ... به بی حوصلگی هایش ... به نخندیدن هایش ... به ناهار آن یک هفته رمضان که روزه نبود ... هیچکس حواسش به رنج اش و صبوری هایش نبود ...

تا اینکه خانه آرزویش را یافت ... و بعد هدیه گرفت ... از کسی که در همه این لحظات همراهش بود ... کسی که وقتی دیگران بهترین ها را برایش نمی خواستند رویایش را برایش کنار گذاشته بود ... کسی که هم او برایش کافی بود ... خانه اش اما هنوز چهار دیوای ای آجری بود پر از پنجره و یک حیاط  پر از آسمان ...

باز هم باید صبر می کرد ... وقتی گاه و بیگاه به خانه اش می رفت می خواست زمان بایستد ... دلش می خواست شب همانجا روز همان گچ و خاک بخوابد اما همانجا باشد تنها جایی که به آن احساس تعلق می کرد ... دلخوشی اش چند عکسی بود که مرحله به مرحله از خانه می گرفت ... بعد چشم هایش را می بست و خودش را در خانه اش می دید ... از در خانه وارد می شد از هال می گذشت در آشپزخانه روبروی پنجره غذا می پخت ... بعد به اتاق خواب می رفت و بعد توی حیاط ... و همانجا می ماند ...

در خانه ای که همه پرده هایش همیشه کشیده بود رویای خانه ای را می دید که تا غروب آفتاب همه پرده هایش کنار باشند ... و با همان عکس ها طاقت آورد ...

حالا خانه اش را بسیار دوست دارد ... خانه ای با دو آسمان ... گاهی هر دو ابری ... گاهی هر دو آفتابی ... و گاهی یکی ابری و یکی آفتابی ... خانه ای که ماه دارد و ستاره و ابر و باد و باران ... دیگر کسی در گل فروشی نمی پرسد: الآن اینو کجا میخوای بگذاریش؟ ... خانه ای که آفتاب به همه گلهایش می رسد ... خانه ای که در آن آسانتر می توان تنها بود و آرام...

خانه ای که پرده هایش تا غروب آفتاب کشیده نمی شود ....

این عکس ها رو همین هفته از حیاط  خونه گرفته ام ...  

بفرمائید   ادامه مطلب ...